خیلی آرامم ،از اینکه در کنارمی خوشحالم !
اینک که دستان گرمت درون دستهای من است ، سرت بر روی شانه های من است
شاید چشمهای خیسم را نبینی اما میتوانی حس کنی که شانه هایت خیس است!
من نیز مثل تو از فردا میترسم ، من نیز مثل تو میترسم تو را از دست بدهم و تنها
خاطرات در کنار هم بودن بر جا بماند ! خاطره هایی که یاد آنها مرا دیوانه میکند!
اینک که در آغوش مهربانت هستم ، خیلی آرامم ، کاش ثانیه ها در همین لحظه که تو در
کنارمی بایستد حتی یک ثانیه نیز جلو نرود !
این لحظه را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، تو را از همین لحظه و برای همیشه
میخواهم .....
حتی فکر اینکه یک لحظه نیز بدون تو باشم مرا پریشان میکند !
نه عزیزم بدون تو هرگز ! بدون تو نه مهتاب برایم نورانیست و نه خورشید برایم
آفتابیست!
نه ستاره ای در آسمان قلبم میدرخشد و نه بارانی در کویر دلم می بارد !
سخت است بی تو بودن ، تلخ است دور از تو بودن ، محال است بی تو نفس کشیدن!
با تو نفس کشیدن ، در این ثانیه ، در این لحظه که در کنارمی شیرین است ، چقدر این
لحظه زیباست ، خاطره ایست به یادماندنی !
کاش امروز همان فردای ما بود ، کاش امروز که تو در کنارمی همان لحظه آخر زندگی ام
بود ! دلم میخواهد این لحظه بمیرم ، تا از عشق تو مرده باشم تا در آغوش تو از این دنیا
رفته باشم !
نرو از کنارم ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ، بگو هر چه دل تنگت میخواهد !
میدانم که دلتنگی ، میدانم که دلت همیشه با من است ، به من امید بده تا با امید تو
عاشقانه زندگی کنم !
با تو بودن را از امروز تا لحظه مرگ میخواهم ، بی تو بودن را هیچگاه ، حتی یک لحظه
نیز باور ندارم !
خیلی آرامم ، از اینکه در کنارمی شادابم
منبع این مطلب هم منبع پایین است.
باز هم مینویسم از اشک
باز از تو مینویسم ، از غم دلتنگی ات !
مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم ، به چشمهایت خیره میشدم
و با تو درد دل میکردم !
باز هم مینویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم !
احساسی به لطافت دستهای مهربانت ، به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار !
حالا که دلتنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم ،پس باز هم
مینویسم از اشک !
همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر میشود ! قطره ای که از درون آن
میتوان یک عالمه محبت و عشق دید !
قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست ، آری همان اشک ، همانی که در
لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی !
پرسیدی که این چیست ؟ با اینکه میدانستم میدانی اشک است ، اما گفتم که چیزی
نیست !
با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی !
برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره کنم،
آنگاه که از این احساس زیبا مینویسم چشمهایم شروع به اشک ریختن میکند ،
اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ میریزد ! اما آیا کسی فهمید که اینها اشک
است؟
چرا اشک؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگ یارم ! برای یک لحظه نگاه به چشمهایش !
احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام ، اگرچه زیباست اما
از درون تلخ تلخ است !
باز هم مینویسم از اشک ، تا ببینی ، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را
ندارم !

منبعdaftareshghe.blogsky.com

